آموزش زناشویی

آموزش زناشویی

سیم خاردار ها

شکنجه ی اسرا با سیم خاردارها

ریزه نیوز برای اولین بار منتشر می کند . خاطرات آزاده عزیز روستای ریزه ، حسن وطن دوست

نزدیک ظهر روز 21 تیر ماه در هوای گرم ما را به استخبارات بردند تا بازجویی شویم .
از چند راهروی تو در تو گذشتیم و می دانستم چه چیزی در انتظار من است ، به محض ورودمان به راهرو عراقی های با شلنگ و کابل برق شروع کردند کتک زدن اسرا ! دوباره زخم های بدنم تازه شدند ! با بدنی بی حال وارد محیطی باز شدیم که سمت چپش باغچه ای کوچک بود و دور تا دورش راهرویی یک متری که آن را احاطه کرده بود و سمت راست راهرو اتاق های 9 متری و از همه بد تر اطراف راهرو ها سیم خاردار کشیده بودند .
به زور همه ی ما 33 نفر را در اتاق سه در سه جا کردند !
هوا به شدت گرم بود !
در اتاق کوچک روی هم افتاده بودیم و گرمای هوا آزار دهنده بود !
به شدت تشنه شده بودیم !
لبانم را به زحمت باز می کردم و آرام می گفتم : آب...آب... لطفا به ما آب بدین !
همه تشنه بودند و تقاضای آب می کردند!
اما بعثی ها، مثل شمریان کربلا آب را از ما دریغ کردند و حتی یک قطره آب هم به اسرا ندادند!
شب شد و کمی غذا برایمان آوردند ! اما به قدری تشنه بودم که احساس می کردم جگر هایم تکه تکه شده اند !
هیچ کس حتی یک لقمه غذا هم نخورد و غذا دست نخورده برگشت .
مجروحین ناله می کردند !
کف اتاق پر بود از خون !
سوز تشنگی به اوج خود رسیده بود !
نای حرف زدن نداشتیم !
حتی ما کرمانج ها که در میدان جنگ کلی خاطره گویی می کردیم و فضای شادی ایجاد می کردیم هم کلمه ای حرف نمی زدیم .
اتاق ماتم زده شده بود !
دلم برای مجروحین می سوخت ، اما اتاق به قدری تنک و تاریک بود که حتی نمی شد به داد مجروحین رسید .
موقع خواب بود !
چگونه می خوابیدیم !
تصمیم بر آن شد به سه گروه 11 نفره تقسیم شویم و هر گروه دو ساعت روی زمین بخوابد .
یازده نفر کنار دیوار می ایستادند ، گروه دیگر کنارشان روی زانو می نشستند و یازده نفر می خوابیدند !
اما صبح روز بعد ، تازه ماجرا اغاز شد .

نگهبان های عراقی آمدند و دستور دادند همه لخت شوید ! فقط شورت تنتان باشد ! با پای برهنه بروید دستشویی!
لخت که وارد راهرو شدیم ، داستان شلنگ و کابل تکرار شد .
با کابل و شلنگ می زدند ! بچه ها فرار می کردند تا کمتر کتک بخورند !
من هم به محض خارج شدن از اتاق فرار کردم تا حد اقل چند ضربه ای کمتر بخورم !
اما عراقی ها جلوی درب اتاق و راهرو ها آب و تاید ریخته بودند و من که پا برهنه بودم سر خوردم و تعادلم از دست رفت ! وایی ! سیم خاردار ! افتادم روی سیم خاردار های کنار باغچه ! خواستم بلند شوم ، از پشت یکی با کابل بر کمرم زد ، خواستم کمتر درد بکشم ، اما با سیم خاردار هایی که در تمام بدنم فرو رفته بود چه می کردم! تکه های پوستم را دیدم که با خونم چسبیدند بر تکه های سیم خاردار و این تنها من نبودم که سیم خاردار ها را خونی کردم !
بچه ها هم یکی یکی می افتادند یا روی سیم خاردار های کنار راهرو یا می چسبیدند به سیم خاردارهایی که روی دیوار ها نصب کرده بودند !
راهرو خونی بود !
بدن ها زخم خورده و خون آلود!
این تمام ماجرای آن صبح نبود ، چرا که در مسیر بازگشت هم داستان تکرار می شد و وقتی به اتاق رسیدم جای سالمی در بدنم نمانده بود .
.
دمای هوا به بالای 50 درجه می رسید .
هشت روز را اینجا ماندیم !
روزی دوبار صبح و بعد از ظهر برای دستشویی و یک بار هم برای بازجویی از این راهرو می گذشتیم.
هر بار هم کابل و شلنگ زدن عراقی ها بود و هر بار هم داستان سیم خاردار ها تکرار می شد .
زخم های بدنم دیگر خوب نمی شد .
روزی قسمتی از پوست و گوشتم کنده می شد و روی سیم خاردار ها جا می ماند . زخم های روز اول خوب نشده ، روز بعد قسمتی دیگر سهم سیم خاردار ها می شد .
هوا گرم بود .
بدنم زخمی و پر از خون بود و عرق در هوای گرم بلای جان زخم هایم بود .
دیگر خبری از بهداشت فردی و محیط نبود ! زخم هایم عفونی شده بودند ، اما من به دلیل جوانی تحمل می کردم و برای روحیه دادن به دیگران خم به ابرو نمی آوردم ، اما درد و ناله های مجروحین که زخم هایشان عفونت کرده بودند تمام وجودم را لبریز از درد می کردند .
هشت روز در این جهنم بودیم و بلاخره آمدند و مجروحین را با خود به بیمارستان بردند . بقیه ی ما را هم لخت و فقط با همان شورت به پادگان الرشید بردند . ظهر رسیدیم الرشید و به محض ورودمان اسیری که عربی خوب حرف می زد آمد و گفت ما اینجا 400 نفر ایرانی هستیم و حدود شش ماه است که اینجاییم و شما هم پیش خودمان می آیید .
اما هر لحظه و در هر رفت و آمدی سربازان عراقی با کابل و شلنگ سراغمان می آمدند !
با هر ضربه ای که می خوردم ، زخم های کهنه سر باز می کردند و درد تمام وجودم را در بر می گرفت .
غذای مختصری دادند و همراه مترجم راهی زندان شدیم . زندانی که علاوه بر اسیران ایرانی ، زندانیان سیاسی عراقی هم حضور داشتند .
حبیب مترجم که از عرب های اهواز بود گفت : خدا به داد شما رسیده است که امشب شیفت صباح نیست . صباح کابوسی بود که همه ی زندانیان و اسرا مدام نامش را تکرار می کردند.
شب به سرعت چشم بر هم زدنی گذشت .
ظهر روز بعد ، صباح از راه رسید .
دستور داد اسرای جدید بیان داخل حیاط...!!!
همراه حبیب وارد حیاط شدیم .
اسرایی که ریش بلند داشتند را جدا کردند .
صباح با صدای کلفتش گفت :
اطلاع دادن بین شما حرس خمینی هست .(پاسدار خمینی) یا خودش دست بلند کند یا دیگران معرفیش کنند .
لحظه ها به کندی می گذشت !
هیچ کس دست بلند نکرد و هیچ کسی هم معرفی نشد .
یک ساعت گذشت ! هوای داغ تابستان عراق ! آسفالت سوزان ! پاهای برهنه ی ما ! احساس می کردم پاهایم دیگه پخته شده اند .
هرچه گذشت و پاسداری معرفی نشد .
نگهبانی که قرار بود پاسداران را شناسایی کند و موفق نشد ، از خدا بی خبر فرمان داد تا همه روی زمین دراز بکشیم !
زمین داغ و سوزان بود !
با سینه روی آسفالت دراز کشیدیم .
آسفالت به قدری داغ بود که نمی شد تحمل کنیم و هر چه می خواستیم بلند شویم ، از پشت با شلاق مخصوصش بر پشت و کمرمان می زد و مجبور بودیم روی اسفالت بمانیم .
بعد از چند دقیقه که بلند شدیم .
خدایا چه می دیدم !
پوست سینه .... کف دست ... زانوها و کف پایم به آسفالت چسبیده بود . از سینه ی تمام بچه ها خون سرازیر شده بود .
کف آسفالت خونی بود . اما بازهم پاسداری معرفی نشد .
( بعد از تمام این سال ها هنوز هم آثار کنده شدن پوست سینه ام در آن روز داغ تابستان به جا مانده است و امشب که ان خاطرات را می نویسم ناخداگاه اشک از چشمان سرازیر شده است که بچه ها چه کشیدند)
بعد از یک ساعت و نیم وارد آسایشگاه شدیم ، همه ی 400 نفر دورمان حلقه زدند و زخم های بچه ها را مداوا کردند .
روز بعد دوباره شروع شد و همین ماجرا تکرار شد ، تا یکی از بچه ها تحملش تمام شد و یکی از پاسدار ها را لو داد .
من چگونه می توانم شکنجه های پاسدار عزیز سید طباطبایی سبزواری را به قلم بیاورم . اما باید بنویسم تا شرمنده ی تاریخ نشوم .

ادامه دارد ...
پایان قسمت چهارم

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در چهارشنبه, 26 ارديبهشت 1397 ساعت 15:45
  • اندازه قلم
محتوای بیشتر در این بخش: « اسارت

نوشتن دیدگاه


فیلم های ریزه نیوز

درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .