آموزش زناشویی

آموزش زناشویی

قسمت سوم/روزهای اسارت

اسارت

اسارت اسارت طرح: ریزه نیوز

همه چیز خوب پیش می رفت و کسی تصورش را هم نمی کرد که ...

دورهای اعزام و حضور در جبهه 3 ماه بود و ما به پایان این سه ماه رسیده بودیم ، اما هیچ اشتیاقی برای رفتن به مرخصی نداشتم . 19 تیر ماه ، روز داغ و سوزانی بود که از لشکر 5 نصر که گردان ما نیز زیر مجموعه اش بود اطلاع دادند امشب ، ساعت 4 صبح در تاریکی مطلق شب ، لنج ها برای انتقال نیرو ها به عقب می آیند و آماده بازگشت باشید .

در آن روز ها فرمانده لشکر 5 نصر سردار قالیباف بود و آوازه اش در جبهه ها پیچیده بود .

ساعت 4 شب بهترین فرصت برای حرکت به عقب بود تا عراقی ها متوجه نشوند چرا که شب ها فاصله ی اولین سنگر ما با عراقی ها 30 متر بیشتر نبود و تنها سکوت و تاریکی شب می توانست زمان بازگشت نیروها باشد .

متاسفانه وقتی وارد کاسه ساز شدیم هیچ نیرویی آماده نبود تا برای نگهبانی سنگر شماره یک را انتخاب کند که تمام فاصله اش با عراقی ها به 30 متر هم نمی رسید !

در تاریکی شب ، دو قدمی دشمن ، گلوله های جنگی ، نیروهای بعثی، سرنیزه های اسلحه ها، هیچ کس حاضر نبود و سنگر ما به همین راحتی آن شب خالی از نگهبان می شد !

اما هنوز کرمانج ها زنده بودند ، نفس می کشیدند و می توانستند راه بروند و حتی لازم باشد ایستاده بمیرند !

بلند شدم ، بلند شدیم ، هفت نفر کرمانج !

هفت مرد! هفت دلاور !

هفت کرمانج ، چهار نفر قوچانی ، دو نفر شیروانی و من !

آماده شدیم ، اسلحه برداشتیم ، بند پوتین ها را محکم بستیم و رفتیم تا دو قدمی بعثی ها !

تنها صدای موج آب بود و گاهی هم خش خش نی ها!

به سنگر رسیدیم! سکوت بود و سکوت !

گردان 99 نفره ما آماده بود تا در زمان تعیین شده به عقب برگردد ! تا کمی استراحت کنیم .

ساعت 2 بعد از ظهر بیستم تیرماه بود که خبر دادند ، قطار گردان خلیل الله با تاخیر خواهد رسید و شما باید یک شب دیگر در کاسه بمانید .

مرخصی کنسل شد و بچه ها با وسایلشان به سنگرها بازگشتند .

حال قرار بود تا اذان صبح نگهبان های دیشب و نیروها استراحت کنند و تنها نگهبانان بیدار باشند !

هوا تاریک بود و سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود .

همه چیز خوب پیش می رفت و کسی تصورش را هم نمی کرد که ...

سرباز ، محمد زاده فریاد زدند ، عراقی ها !!!!! عراقی ها !!!

عراقی ؟؟؟؟؟ شوخی می کند ؟؟؟؟؟ عراقی ؟؟؟؟

اما ایشان به سرعت وارد سنگرمان شدند و با عجله دوباره فریاد زدند :

عراقی ها !!!!!عراقی ها !!!!

آماده شوید ..... اسلحه ها را بردارید ..... عراقی هااااااااا!

ایشان با عجله رفتند تا همه را مطلع کنند !!!!

هیاهویی بر پا شد !

آرپی چی را به سرعت برداشتم و در چشم به هم زدنی آماده دفاع شدم!

وقتی به سنگر نگهبانی رسیدم ! وای ! عراقی ها این فاصله 30 متری را پل متحرک زده بودند !

سی ، چهل عراقی روی پل بودند و به سمت ما یورش آورده بودند !

اولین آرپی جی را شلیک کردم و متاسفانه به پل نخورد !

فضا پر بود از دود و اتش و گلوله ! وقتی گلوله دوم را آماده کردم ترسوها از روی پل فرار کردند و گلوله پل را منهدم کرد !

به محض انفجار پل ، عراقی ها وحشیانه شروع به تیر اندازی کردند ! درگیری به اوج خود رسیده بود !

با بیسیم اطلاع دادیم !

عراقی ها با خمپاره ، تانک ، دوشیکا و هرچه داشتند به سمت ما شلیک می کردند !

دیگر خبری از نیروی پشتیبانی نبود و با قایق های تند رو محاصره شدیم !

از ساعت شش صبح تا نزدیکی های ظهر مقاومت کردیم ! ایستادیم و جنگیدیم !

ساعت 11 بود ! دیگر نه خبری از مهمات بود و نه نیروی پشتیبانی و ما ماندیم و یک لشکر بعثی !

هیچ کس به فریادمان نرسید و تنها گلوله های عراقی ها بودند که یکی یکی همسنگران ما را به خاک و خون می کشیدند !

چاره ای نبود ! با دست های خالی چگونه می جنگیدیم ! چگونه مقاومت می کردیم ! اگر مهمات می رسید محال بود تسلیم شویم !

همه ی مدارک از کارت شناسایی ، نامه ها ی اداری ، لباس های سبز سپاه و سایر تجهیزات را داخلی گودالی ریختیم و با چند نارنجک همه را منهدم کردیم تا مدرکی به دست بعثی ها ندهیم !

زیر پوش سفید یکی از بچه ها را بر سر تکه چوبی کردیم و به نشانه ی تسلیم شدن از سنگر بیرون آوردیم و چقدر زجر آور بود تسلیم شدن ! همه از سنگر اصلی که به سنگر اسکله معروف بود بیرون آمدیم !

دست هایمان را بالا بردیم و عرق سردی بر پیشانی ام نشسته بود ! ته دلم می گفتم کاش هنوز هم گلوله داشتم!

عراقی ها با دیدن پارچه سفید شروع کردن به حل حله کردن !

قلبم به در آمده بود ! بغض راه نفس کشیدنم را بسته بود ! اما تنها راه زنده ماندن بچه ها اسارت بود.

دست هایمان بالا بود ، دست بر سر گذاشتیم و به سمت عراقی ها رفتیم و پاهایم دیگر تحمل وزنم را نداشتند !

در تمام این مدت درگیری ، دوستان عزیزی داشتم که شهید شدند ، مجروح شدند ، در خاک غلطیدند و بال گشودند و هنوز هم بعد از سال ها ...

به بالای خاک ریز رسیدیم ! هوا گرم و سوزان بود !

دستور دادند : پوتین ها ، لباس هایتان را بکنید ، فقط شلوار داشتیم و زیر آفتاب داغ جنوب ...

افسر عراقی نزدیک ما شد و به یکی یکی ما دست داد و گفت شما مهمان ما هستید ، انشاءالله می روید کربلا ، نجف!

چقدر دلم برای کربلا گرفت ، برای اسارت اهل بیت، برای کودکان کربلا!

نیم ساعتی روی خاکریز های داغ بودیم و عراقی ها مشغول پایکوبی و شادی بودند و من غمگین و شکسته تر از همیشه فقط ته دلم می گفتم ، حیف ، حیف که دستانمان خالی بود !

غرق در فکر بودم و چهره ی خانواده ام یکی یکی از جلوی چشمانم رد می شدند و هر کار می کردم که پدرم از یادم برود نمی رفت که نمی رفت و با خودم و خانواده مشغول بودم که فریاد افسری عراقی که از اسرا می خواست پشت خاکریز جمع شوند ، مرا شوکه کرد .

به شدت عصبانی بود و چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد !

افسر وحشی عراقی بالای خاکریز ایستاد و اسلحه کلاشی که دو خشاب را با چسبی سفید ماهرانه به هم چسب زده بود را مسلح کرد و بچه های اسیر را به رگبار بست !

منتظر داغی گلوله ها بودم که سینه ام را بشکافند !

دوستان و هم سنگرانم را به گلوله بست و یکی یکی پر پر می شدند !

سرب های داغ بر بدن همرزمانم می نشست و خون در فضا پخش می شد !

ما را مظلوم گیر آورده بود !

اشهدم را می گفتم و رفیقانم را که در خاک ها می غلطیدند نگاه می کردم !

همه جا پر بود از خون ! از لاله های پر پر شده !

تا افسر دیگر عراقی رسید هر دو خشاب را بر سر و سینه جوانان این مرز و بوم خالی کرد!

تمام وجودم را غم فرا گرفته بود !

بلاخره همه ی ما را به سمت پشتیبانی خود بردند .

در مسیر حرکتمان ، عراقی ها دست بر سر ما می کشیدند ! سرباز و در جه دارهای عراقی با تعجب در تمام مسیر به سرهایمان نگاه می کردند !

وقتی به عقب نیروهای عراقی رسیدیم سه ساعتی طول کشید ! ساعت ها جلوی آفتاب داغ بودیم و تشنگی و خستگی و غم تمام وجودمان را فرا گرفته بود .

بعد از فیلم برداری و نام نویسی بچه ها ، خودروهای نظامی (آیفا) برای انتقال ما آمدند و دوباره به صف شدیم و عراقی هایی که همچنان بر سر اسرای ایرانی دست می کشیدند!

بلاخره از مترجم داستان دست کشیدن ها را پرسیدم .

مترجم به آرامی گفت : به اینها گفته اند ، در جمع سربازان خمینی عده ای هستند که به آنها پاسدار خمینی می گویند که روی سرشان شاخ دارند ، حال می خواهند ببینند که شاخ دارید یا نه !

با شنیدن این جملات ، سرم را به سمت بالا گرفتم و گفتم خدایا : با این عقیده ای که دارند ، خودت به داد من برس!

شب ما را به شهر العماره بردند . از ساعت 3 بعد از ظهر و در آن گرمای وحشتناک تا صبح روز بعد حتی یک قطره آب هم به ما ندادند !

لب های بچه ها خشکیده بودند !

خاک و خون بر لب ها نشسته بود و صورت هایی که خون بر آن ها لخته شده بود .

تشنه بودیم ! تشنه ...

شب را در العماره ماندیم و شروع کردند کتک زدن بچه ها ! همان نسلی که در کوفه و شام هم بر کاروان اسرای کربلا رحم نکرده بودند .

از همان شب اول باز جویی ها شروع شدند ! تازیانه ها شروع شدند!

برای خواب همه ما را وارد سالنی 50 متری کردند که کف ان پر بود از تکه اجر و آشغال و سنگ !

گفتند همینجا بخوابید !

مجروحین چه می کردند ! با زخم ها و خونریزی ها تا صبح چگونه تحمل می کردند !

صدای ناله ها فضای سالن را پر کرده بود و من هم گوشه ای کز کرده بودم و فقط به یک نفر فکر می کردم !

پدر پیرم چگونه دوری ام را تحمل کند ! چگونه فراموشم کند ! مگر فرزند فراموش می شود ، آن هم اگر بشنود اسیر دست دشمن شده است ...

اما این تنها مقدمه ای بر جهنم بود !

جهنم از لحظه ای شروع شد که صبح ، خورشید طلوع کرد و ای کاش هرگز طلوع نمی کرد !

صبح زود ، 3 اتوبوس آمدند تا ما را به بغداد ببرند !

درب سالن که باز شد ! چه می دیدم ! چهل ، پنجاه عراقی شلاق به دست ایستاده بودند و برایمان تونل استقبال درست کرده بودند !

یکی یکی بچه ها را وارد تونل می کردند و شلاق بود و شلاق !

نوبت من رسید ! دنیا جلوی چشمان تار شده بود !

مرا هل دادند و وارد تونل شدم !

شلاغ ها بودند و بدنم ، خواستم فریاد بزنم نامردها چند نفر به یک نفر ، اما دیگر توانی نمانده بود ! تمام بدنم را با شلاق کبود کردند !

از تونل گذشتم ، با بدنی زخمی و کبود و پر از درد !

به بغداد رسیدیم ، استخبارات بغداد، هشت روزی در آن مکان لعنتی بودیم و تمام خواسته ی ما ، بویژه مجروحین فقط مرگ بود مرگ...

استخبارات ...

پایان قسمت سوم

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
  • آخرین ویرایش در سه شنبه, 04 ارديبهشت 1397 ساعت 15:04
  • اندازه قلم

نوشتن دیدگاه


فیلم های ریزه نیوز

درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .