آموزش زناشویی

آموزش زناشویی

قسمت دوم/روزهای اسارت

خط مقدم مطلب ویژه

خط مقدم خط مقدم طرح: ریزه نیوز

از پدرم جدا شدم و دلم گرفته بود ، با هر قدمی که دور تر می شدم بیشتر دلم برای پدرم می گرفت .

دوست داشتم بر گردم و دست های پینه بسته اش را غرق بوسه کنم .

در آغوشش بکشم و گونه هایش را ببوسم که در تمام سال های عمرش برایم زحمت کشیده بود .

گام هایم اهسته شده بودند و نفسم بند آمده بود !

با تمام سختی ها بلاخره به فاروج رسیدیم و دیگر هیچ مانعی نبود تا به آرزویم برسم !سوار ماشین شدیم و رهسپار قوچان ، تا طبق برنامه ریزی ها روز 24 فروردین ماه اعزام شویم .

بلاخره روز اعزام فرارسید و در دلم غوغایی بود ، شوق عجیبی تمام وجودم را در بر گرفته بود . داشتم به آرزویم می رسیدم .

بسیجیان شهرستان در سپاه قوچان به هم رسیدند و به خط شدیم تا میدان امام قوچان آمدیم و مردم در پیاده رو ها جمع شده بودند ، پیرزنی که در گوشه ای نشسته بود و دعا می کرد که پسر دلبندش برگردد.

در وسط میدان امام قوچان منتظر اتوبوس ها بودیم و چقدر ثانیه ها به کندی می گذشتند .

یکی داشت اسپند دود می کرد .

یکی شعار می داد .

یکی صلوات می فرستاد .

و پرچم هایی که بر افراشته شده بودند .

در ذهنم داشتم میدان نبرد را ترسیم می کردم و در دلم نقشه ها می کشیدم که بغل دستیم تکانم داد و گفت فکر کنم اون آقا با شما کار داره !

پریشان برگشتم و ته دلم گفتم نکند پدرم است و آمده تا مانع شود . با اضطراب برگشتم و دیدم پسر عمویم ، حسین علی سلیمی است .

وقتی ایشان را دیدم دلم کمی آرام شد .

پسر عمویم از وسط صف گذشت و به من رسید . بغلم کرد ، صورتم را بوسید و احوالپرسی گرمی با من کرد .

خوشحال بودم که ایشان در کنارم است و تا لحظه ی اعزام همانجا کنارم ماند و با هم کلی صحبت کردیم .

سرانجا اتوبوس ها آمدند و با ایشان خداحافظی کردم و لحظه ای گفتم ای کاش پدرم اینجا بود . در همین فکر بودم که ناخداگاه دلم پر کشید و رفت کربلا ، روز عاشورا و علی اکبر و امام حسین (ع) !

اشک سردی در چشمانم حلقه بسته بود !

صلوات فضا را پر کرده بود و اتوبوس ها حرکت کردند!

شب را به مشهد رسیدیم و رفتیم پادگان بسیج مشهد ته خیابان نخریسی !

شب و سکوتش تمام مشهد را در بر گرفته بود و تاریکی شب و ستاره ها و حرم امام رضا !

چقدر دلم حرم می خواست ! دلم نشستن در صحن امام می خواست .

اما باید تا صبح در پادگان می شدیم و حق رفتن به حرم و یک خلوت عاشقانه با امام غریبمان نداشتیم .

منتظر صبح بودم . تا صبح در رختخواب این طرف و آن طرف شدم و در خود پیچیدم و بیدار شدم و خوابیدم و صبح نمی شد که نمی شد !

صبح زود بیدار شدیم و تا حرم رفتیم .

پیاده روی در صبح بهاری و حرم امام رضا و اعزام به جبهه! چه روز دلپذیری بود 25 فروردین 1365!

ساعت 2 بعد از ظهر همه ی ما سوار قطار شدیم و به سمت تهران راه افتادیم . انگار قرار نبود این مسیر طی شود ، هر چه قطار می رفت ، تهران انگار دور تر می شد !

صبح روز بعد ، ساعت 6 صبح به تهران رسیدم ! باز هم توقف ، باز هم انتظار ، باز هم دیررسیدن!

ساعت ها در تهران منتظر اتوبوس ها بودیم و بعد از کلی معطلی ، اتوبوس ها هم امدند و سوار بر اتوبوس ها شدیم و به سمت ایلام رفتیم .

در ایلام ما را یکسره بردند پادگان ظفر ! ماه مبارک رمضان بود ! سحرهای ناب عمرم را اینجا تجربه کردم ! دعاهای سحرگاه ، افطاری !

20 روز در ایلام ماندیم ! هفته ی آخر ما را بردند سمت صالح آباد!

صالح آباد همان موقعیتی بود که شهید عزیز قاسم رضا ابراهیمی نژاد در همان جا ، آموزش های قبل از اعزام را دیده بود .

روز شهادت حضرت علی (ع) بیست و یکم ماه رمضان به سمت اهواز راه افتادیم . روز بعد در پادگان حمید بودیم و هوای گرم اهواز ، برای من که بهار از ریزه رفته بودم مثل تابستان بود و تحملش سخت!

در پادگان حمید سازماندهی شدیم برای اعزام به خط مقدم! به اخرین نقطه ی جنگ ، به جایی که قرار بود با دشمن بعثی رو در رو نبرد داشته باشیم و من چقدر خوشحال بودم .

گردان ما سیف الله بود و قرار بود چون شمشیری بران بر سر دشمن متجاوز فرود آییم !

در حالی که به عید فطر رسیده بودیم و شب آخر ماه مبارک رمضان بود ، اسلحه به دست به سمت منطقه جنگی ، جزیره مجنون حرکت کردیم .

جزیره ای که در  میان کانال و رودخانه ها محصور بود .

چند روزی در سه راه مرگ بودیم و بعد به خط دوم منتقل شدیم که معروف بود به پیچ مایلر و سر انجام رفتیم خط مقدم ، نقطه ای به نام کاسه! نقطه ای  که قرار است اتفاقات ناخوشایندی را برای من و خانواده و مردم روستایم رقم بزند .

20 روز تمام در حالت پدافند بودیم و چقدر سخت بود ! هوای گرم جنوب ، دود ، اتش ، صدای خمپاره ها ، بوی باروت و گردو غبار!

روزها گذشت و نیروهای جایگزین رسیدند و برای تجدید قوا به مرخصی آمدم .

در مسیر فاروج تا ریزه ، تمام چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود ، برخورد با خانواده ام بود ، خانواده ای که تمام دارایی من در این دنیا بودند .

رسیدم ریزه و آرام آرام در کوچه ها راه می رفتم و هرکسی مرا می دید با گرمی از من استقبال می کرد و احوالپرسی گرمی با من داشتند .

یکی می گفت خدارا شکر سالم آمدی !

یکی می گفت چقدر سیاه شدی!

همسایه ای می گفت چقدر لاغر شدی!

یکی از من احوال پسرش که در جبهه بود را می پرسید .

رسیدم خانه ، همه چیز متفاوت بود .

پدرم زل زده بود به من ، هیکلم را بر انداز می کرد !

با تمام وجودش از زنده برگشتنم خوشحال بود !

شاید باور نمی کرد سالم برگشته ام ،  میان صحبت کردنش چند بار بر اندازم می کرد که جایی از بدنم مجروح نشده است .

گرد پیری بر صورت پدرم نشسته بود و این بیش از هر چیزی آزارم می داد . اینکه باید در این سال ها عصای دستش باشم اما به خاطر خاک و شرف و وطنم نمی توانستم و باید تمام دلخوشی ها و خانواده را فدا می کردم و از تمام خوشی ها دست می کشیدم ، حتی پدر پیرم!

دوباره قرار بود ، اعزام شوم و این سری همه چیز متفاوت بود ! انگار واقعا قرار بر بر نگشتن بود !

رفتن و دوری من برای پدرم کمی طبیعی شده بود و مثل سری گذشته تمام روح و روانش به هم نریخته بود! سخت اما دوباره از من دل کند و من راهی جبهه ها شدم .

این بار پادگان 92 زرهی میزبانمان بود . یک ماه تمام در این پادگان بودم .

سوسنگرد ، حمیدیه ، پنج طبقه ، هویزه ، جزیره مجنون و دوباره کاسه ساز !

کاسه ساز و عراقی ها و اسارات ...

پایان قسمت دوم

منتظر خاطرات اسارات باشید . 

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
محتوای بیشتر در این بخش: « نگاه نگران پدرم اسارت »

نوشتن دیدگاه


فیلم های ریزه نیوز

درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .