آموزش زناشویی

آموزش زناشویی

قسمت اول روزهای اسارت

نگاه نگران پدرم

دوران آموزش دوران آموزش طرح: ریزه نیوز

در این قسمت با هم ماجرای اعزام ایشان به جبهه ها را می خوانیم .

هوا به شدت سرد بود و سرمای زمستان در بهمن ماه تا مغز استخوان ها نفوذ می کرد و مردم در تدارک مراسمات دهه فجر 1364 بودند و دبیرستان ما هم مهیا بود تا مثل همه ی مردم ایران مراسمی در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی داشته باشد.

من که از روستا برای ادامه تحصیل مجبور بودم ، راهی فاروج شوم ، دوران دور از خانواده را در دبیرستان شهید رجایی مشغول درس خواندن بودم و با تمام جدیت کلاس ها را پیگیری می کردم تا حد اقل خانواده ام که با تمام مشکلات هزینه ی تحصیلم را فراهم می کردند از من راضی باشند .

روزی خبر دادند که برای مراسم دهه ی فجر فرمانده سپاه قوچان به دبیرستان خواهد آمد و کنجکاو بودم تا خبرهای جبهه را بدون واسطه از زبان یک فرمانده بشنوم.

بعد از کلی صحبت از جبهه ، به جمله ای از امام خمینی ره اشاره کردند: « امام فرمودند : به جبهه بروید ، امروز جبهه و دفاع از درس خواندن واجب تر است » با شنیدن این جمله ناخداگاه دلم لرزید !

سخنرانی هنوز تمام نشده بود که ما بیست نفر از دانش اموزان دبیرستان شهید رجایی ثبت نام کردیم .

روزها به کندی می گذشتند و من با تعدادی از اهالی ریزه مشورت کردم و بعد از چند هفته نوبت اموزش ما فرا رسید و در 4 اسفند همان سال همراه با تعدادی از دانش آموزان روستا برای گذراندن دوره آموزشی راهی پادگان تربت جام شدیم .

در پادگان ، فرمی تکمیل کردم و به عضویت افتخاری سپاه پاسداران در آمدم .

روزهای سختی بود ، جسمم گویا در پادگان مانده بود و تمام روحم پشت خط جبهه ها ، و چقدر انتظار سختی بود روزهای آموزش تا رسیدن به دفاع برای ایران اسلامی !

شب های آخر آموزشی بودند و نوبت نگهبانی به من رسید ، و قرار بود من دو سه شب آخرم را از اسیران عراقی نگهبانی دهم و نمی دانم چرا حتی یک بار هم به ذهنم خطور نکرد که با این عراقی ها بر خورد کنم و حتی با تمام جنایتی که در حق مردم کشورم کرده بودند یک بار هم نقشه نکشیدم برای تنبیه متجازین به کشورم !

حتی در خیالم هم نمی گنجید که روزی اسیر آنها شوم .

در حالی که مردم روستا به عید دیدنی می رفتند ، به روستا بازگشتم و چقدر روزهای سختی بود ، من که دیگر خیالی برای ماندن نداشتم و پدر مرحومم که به شدت مخالف اعزامم بود و چون بدون اطلاع ایشان به آموزشی رفته بودم ، مانع شد تا در همان روزهای ابتدایی نوروز ، 5 فروردین 65 اعزام شوم و دردناک تر زمانی بود که رفیقانم رفتند ، همکلاسی های من رفتند و من مانده بودم و حسرت جبهه ها !

روزها به کندی می گذشتند و حال و روز خوشی نداشتم و چقدر ماندن سخت بود ، وقتی قرار بر رفتن گذاشته بودم و پاهایم را بسته بودند .

تا اینکه خبر خوشی به من رسید و گفتند ، سپاه 24 همین ماه اعزامی دارد ، چه می کردم ، اگر قرار بود بروم ، همین آلان وقت رفتن بود ، با هیچ کسی از خانواده ام هماهنگ نکردم و شب ها در تاریکی روستا نقشه ها می کشیدم و روزها پریشان ، میان رفتن به جبهه یا ماندن در روستا !

دو سه روز بیشتر به اعزام نمانده بود که شنیدم ، یوسف حیدرزاده هم قرار است اعزام شود و چه خبر شیرینی بود ، چرا که روزنه ای از امید برایم پیدا شد ، در خلوتم تصمیم گرفتم همراه ایشان بروم .

روز 23 فروردین بود ، درختان روستا شکوفه داده بودند و عطر گل ها فضای روستا را پر کرده بودند و کوهها کم کم سبز شده بودند و هوای بهاری روستا دلپذیر تر از هر زمان دیگری بود .

روستا نه جاده ای داشت و نه ماشینی ، مجبور بودیم تا فاروج با پای پیاده برویم . با من و یوسف ، پدر مرحومش همراه شد و سه نفری به سمت فاروج به راه افتادیم .

از روستا خارج شدیم و من چقدر مشتاق بودم که هر چه سریعتر به فاروج برسم و انگار نه انگار که قرار است کیلومترها پیاده روی کنیم .

هنوز حتی کیلومتری هم از روستا دور نشده بودیم که از دور چوپانی نظرم را به خود جلب کرد ، درست کنار راه ایستاده بود و تکیه بر چوپ دستی اش و چند گوسفندی که در اطرافش می چریدند .

سه نفری شروع کردیم به حدس زدن که چه کسی می تواند باشد ! و در میان حدس و گمان بودیم که ، بله پدرم بود ! جلو رفتم و با نگرانی سلام کردم !

جوابی نشنیدم ! حتی نگاهم نکرد.

بغض کرده بود و به آرامی نفس می کشید .

صدای خس خس سینه اش را می شنیدم .

چشمانش پر بود از نگرانی و دستانش می لرزید و بغض عجیبی کرده بود .

چه می کردم!! ؟ بر می گشتم !!!؟ به پایش می افتادم !!!؟؟؟

تمام بیابان را سکوت فرا گرفته بود .

پدرم همچنان به چوب دستی اش تکیه داده بود .

مرحوم کربلایی احمد (حیدرزاده) سکوت را در هم شکست .

با صدایی مطمئن گفت : رمضان ،پسرت حسن تصمیمش و گرفته ، قراره همراه یوسفم بره جبهه !

باز هم سکوت بود ، حتی پدرم سرش را بلند نکرد !

رمضان ! باید به این جوانت افتخار کنی که با این سن کمی که داره به فرمان امامش لبیک گفته!

پدرم تکانی خورد و نگاهی به من کرد ! چشمانش پر بود از نگرانی و تشویش !

انگار هر کاری می کرد نمی توانست از من که عمری با خون دل خوردن بزرگم کرده بود دل بکند و من هنوز هم نفهمیدم که آن روز چه می کشید وقتی زیر چشمی نگاهم می کرد .

کربلایی احمد هر کاری کرد موفق نشد که نشد !

چاره ای نداشتم ،باید می رفتم چون می دانستم اگر برمی گشتم ، دق می کردم.

هنوز چند قدمی از ایشان دور نشده بودیم که بر گشتم !

با صدایی لرزان گفتم : خداحاااااا فظظظ .... پدر از من راضی باش .... حلالم کن ....من دیگر تصمیم را گرفتم ....

پدرم به سختی برگشت و فقط یک جمله گفت : انشاالله بری برنگرددددددددی !

پایان قسمت اول ...

#احمد_حیدرزاده

#رمضانعلی_وطن_دوست

روحشان شاد و یادشان گرامی باد .

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

نوشتن دیدگاه


فیلم های ریزه نیوز

درباره ی ریزه نیوز

 

وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونخداوند را شاکریم که نفسی دوباره داد تا شاید  به خود برگردیم.  این سایت به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست . ما سعی می کنیم ، بهترین ها را نشر دهیم ، کلیپ های سیاسی و فرهنگی ، مطالب و یادداشت های اختصاصی ، تصاویر و طرح های زیبا و در کنار تمام این مطالب ، سعی بر آن داریم روستای ریزه که در کنار تمام زیبایی اش ناشناخته باقی مانده است و حتی اهالی روستا هم با تمام عظمت این روستای تاریخی را از یاد برده اند .